Music
" هی نیلو! عجله کن مدرسه دیر میشه" صدای زنی تقریبا ۴۵ ساله از داخل آشپزخونه به گوش میرسید. دختر با عجله موهای دم اسبیشو ول کرد و به طرف طبقه پایین دوید. از پله ها پایین اومد و سریع بوسه ای کوتاه به گونه ی مادرش زد و ظرف ناهاری که در پارچه ای گره خورده بود رو برداشت" شب میبینمت مامان" دختر این را با صدای بلند گفت و بعد از پوشیدن کفش هایش سریع به سمت مدرسه دوید. از خیابون ها و کوچه های شلوغ توکیو عبور کرد. نور خورشید مستقیم به صهر زیبا میتابید و همه جا رو روشن کرده بود. نیلو دختری ۱۷ ساله سال دوم دبیرستان که در ژاپن زندگی میکنه. چشم و موهای قهوه ای به رنگ قهوه سر صبح و اندامی لاغر و زیبا ، او را محبوب و به یاد ماندنی کرده بود. بوی خوش نون های شیرین به خیابون هارو پر کرده بود. ناگهان ضربه ارومی از پشت سر به نیلو برخورد کرد. نیلو صبر کرد و به سمت راستش نگاه کرد. دختری دیگه با یونیفرم مدرسه نیلو کنارش ایستاده بود و میخندید. " یونا.." دختر اروم به زبون آورد و یونا گفت" عجله کن باید قبل ساعت ۷ به مدرسه برسیم" و دست نیلو رو گرفت و به سمت مدرسه دویدن.
با ورودسون یونا سریع ساعت در دستش را چک کرد و گفت" خوبه...خوبه..( نفس) ۳ دقیقه تا شروع کلاس مونده" نیلو دامنش رو کمی مرتب کرد و به او نگاهی انداخت " تا اینجا دویدیم . بیا ادامشو اروم راه بریم😅"
یونا با تکون دادن سرش موافقت کرد و هر دو همونجا شروع به خندیدن کردن که فردی با رد شدن از بغل نيلو شونه ی اون رو له کرد و با گفتن ببخشید ساده از کنارش رد شد. یونا با اخم به اون پسر نگاه کرد و خنده ی لحظاتی پیش کاملا فراموش شده بود.
یونا: پسر بی ادب..انگار چشماش نمیبینه
اما نيلو ساکت بود . به رفتن اون پسر خیره شد و حرفی نزد.
..
ساعت ها گذشت ، زنگ آخر مدرسه به صدا دراومد و بچه ها در راه رو ها شروع به راه رفتن کردن . یونا و نيلو مشغول صحبت بودن که صدای دعوا از طبقه ی پایین میومد. اکثر بچه ها داشتم از بالا به انها نگاه میکردن که یونا و نيلو هم همینکار رو کردن .
" نشنیدی چی گفتم؟ نکنه کری هان؟ " پسری قلدر داشت به پسر دیگه از زور میگفت . پسر قلدر کیف اون رو ازش گرفت و زیپشو باز کرد و کل وسایل هاشو روی زمین توی راه رو ریخت. یوناکلافه گفت" وای باز شروع شد" نیلو همچنان داشت اون هارو نگاه میکرد. پسری که ساکت به دیوار تکیه داده بود خیلی آشنا به نظر میرسید. یونا کمی اهم کرد" هی این همو پسره بی ادب نیست که بهت خورد؟ " نیلو گفت" ام...شاید"
پسره بین اون همه نگاه های خیره به نیلو از پایین خیره شد. نیلو کمی خجالت کشید و نگاهشو گرفت و دست یونا رو گرفت و به سمت راه پله رفت.
همه بهشون خیره شدن که نیلو وسط پله دست یونا رو ول کرد که با شدت و نگاهی جدی و عصبی به اون پسره قلدر گفت" هی! نیک !بکش کنار عجله کن! "
نیک با پوزخند یه نگاهی به اون دختر کرد که به ظاهر خیلی ناز میومد و گفت " عه...جوجو کوچولو تو چی میگی این وسط؟ برو رد کارت" نیلو محکم ایستاد و گفت" داری بی دلیل شلوغ میکنی . کل مدرسه رو علاف کردی !"
نیک با پوزخند جلو اومد که نیلو محکم با کیفش کوبید تو صورت نیک و بعد کمی جلو رفت و دست پسره رو گرفت و از مدرسه خارج شد. کل بچه ها بهشون خیره بودن. یونا با تعجب داشت به اون دوتا نگاه میکرد در حالی که چند تا پسر به سمت نیک رفتن که کمکش کنن.
یونا ی چیز عجیب حس کرد: نیلو دختر درونگرا و خجالتی چرا باید به خاطر یه پسر غریبه اینجوری شر راه بندازه؟
حمایت؟🙃
با ورودسون یونا سریع ساعت در دستش را چک کرد و گفت" خوبه...خوبه..( نفس) ۳ دقیقه تا شروع کلاس مونده" نیلو دامنش رو کمی مرتب کرد و به او نگاهی انداخت " تا اینجا دویدیم . بیا ادامشو اروم راه بریم😅"
یونا با تکون دادن سرش موافقت کرد و هر دو همونجا شروع به خندیدن کردن که فردی با رد شدن از بغل نيلو شونه ی اون رو له کرد و با گفتن ببخشید ساده از کنارش رد شد. یونا با اخم به اون پسر نگاه کرد و خنده ی لحظاتی پیش کاملا فراموش شده بود.
یونا: پسر بی ادب..انگار چشماش نمیبینه
اما نيلو ساکت بود . به رفتن اون پسر خیره شد و حرفی نزد.
..
ساعت ها گذشت ، زنگ آخر مدرسه به صدا دراومد و بچه ها در راه رو ها شروع به راه رفتن کردن . یونا و نيلو مشغول صحبت بودن که صدای دعوا از طبقه ی پایین میومد. اکثر بچه ها داشتم از بالا به انها نگاه میکردن که یونا و نيلو هم همینکار رو کردن .
" نشنیدی چی گفتم؟ نکنه کری هان؟ " پسری قلدر داشت به پسر دیگه از زور میگفت . پسر قلدر کیف اون رو ازش گرفت و زیپشو باز کرد و کل وسایل هاشو روی زمین توی راه رو ریخت. یوناکلافه گفت" وای باز شروع شد" نیلو همچنان داشت اون هارو نگاه میکرد. پسری که ساکت به دیوار تکیه داده بود خیلی آشنا به نظر میرسید. یونا کمی اهم کرد" هی این همو پسره بی ادب نیست که بهت خورد؟ " نیلو گفت" ام...شاید"
پسره بین اون همه نگاه های خیره به نیلو از پایین خیره شد. نیلو کمی خجالت کشید و نگاهشو گرفت و دست یونا رو گرفت و به سمت راه پله رفت.
همه بهشون خیره شدن که نیلو وسط پله دست یونا رو ول کرد که با شدت و نگاهی جدی و عصبی به اون پسره قلدر گفت" هی! نیک !بکش کنار عجله کن! "
نیک با پوزخند یه نگاهی به اون دختر کرد که به ظاهر خیلی ناز میومد و گفت " عه...جوجو کوچولو تو چی میگی این وسط؟ برو رد کارت" نیلو محکم ایستاد و گفت" داری بی دلیل شلوغ میکنی . کل مدرسه رو علاف کردی !"
نیک با پوزخند جلو اومد که نیلو محکم با کیفش کوبید تو صورت نیک و بعد کمی جلو رفت و دست پسره رو گرفت و از مدرسه خارج شد. کل بچه ها بهشون خیره بودن. یونا با تعجب داشت به اون دوتا نگاه میکرد در حالی که چند تا پسر به سمت نیک رفتن که کمکش کنن.
یونا ی چیز عجیب حس کرد: نیلو دختر درونگرا و خجالتی چرا باید به خاطر یه پسر غریبه اینجوری شر راه بندازه؟
حمایت؟🙃
- ۸۷
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط